خرید بک لینک
سلام دوستان خوبین؟ به به عجب هوایی. به به عجب شهری. به به عجب روزهایی. عرضم به حضورتون که الان که بعد از تقریبا دوساعت خواب بعد از ظهری بیدار شدم حس میکنم بالاخره خستگی که مدتها بود توتنم مونده بود بالاخره بیرون رفت از روزهای م

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 12:03

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 0:02

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 0:02

سلام سلام صد تا سلام باورم نمیشه هفته کاری سنگینم به پایان رسید این هفته یه هفته سنگین و البته مهم برام بود و خدا رو شکر خیلی خوب تموم شد و الان کلی انرژی دارم برای ساخت سه روز آخر هفته عالی این چند روز بین دانشگاه و شرکت در رفت و آمد بودم و واقعا روزها خسته میشدم. فکر کنم پنجشنبه نوشتم آخرین بار که البته اینکه کسی پست رو خونده با نه رو من نمیدونم خودتون میدونید دیگه بله الان که خوب فکر میکنم جمعه نوشتم. شنبه صبح ساعت شش و نیم جلسه داشتم یه ربع به شش بیدار شدم و آماده شدم و ماشین بردم چون خیلی زود بود جای پارک هم عالی دقیقا جلوی شرکت گذاشتم. جلسه تموم شد بعدش دیگه کارم به شدت زیاد بود چون برای دو شنبه یه جلسه مهم هماهنگ شده بود که باید کارهایی رو که تا الان انجام داده بودم گزارش میدادم. تا ساعت شش و نیم شرکت بودم راه افتادم و یادتونه که بارون بود یادتونه که منم ماشین برده بودم نشستم آهنگ گذاشتم و راه افتادم ترافیکی بود ترافیکی بود که نگو و نپرس. یادتونه که مهمون تو خونه داشتیم آهان بزارین مهمون گفتم یاد یه چیزی افتادم که جمعه اتفاق افتاده بود. جمعه یکی از فامیلهای آلنی زنگ زده بود ب

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 0:02

بعد از یه روز پر استرس که برای یه جلسه مهم بوده و هنوز هم برگزار نشده ولی منتظرم ببینم کنسل میشه یا نه که شما دعا کنید کنسل بشه وگرنه تا یکی دو ساعت دیگه باید اینجا باشم الان حس خیلی خیلی خوبی دارم اگه گفتین چرا؟ بله عرضم خدمتتون که خانواده تو راه هستن و تا یکی دو ساعت دیگه میرسن و دلم برای وروجکم به ذره است وروجکی که تازه داره جمله سازی میکنه و اون روز پشت تلفن بهش میگم کی میای خونه خاله برگشته میگه شما بیا خونه ما یعنی میخواستم قورتش بدم از همون پشت تلفن. خلاصه دارن تشریف میارن و کلی ذوق دارم بعد فکر کنید شب مهمون دارم از صبح هم که درگیر کار و استرس بودم دیشب هم ساعت هشت رسیدم خونه ولی یه مامان مهربون زنگ زده که نگران نباشی ها همه چیز آماده است غذا رو آماده کردم خریدها رو هم انجام دادم الهی من فداش بشم که این مدت اینقدر کمکم کرد آن شالله که همیشه سلامت باشه ولی جمعه که بره بعد این مدت که حسابی بهش عادت کردیم چه کنیم ما آخه آقا قرار بود پست شادی باشه چی شد به اینجا ختم شد اصلا خب آخر هفته عالی خواهد بود و کلی برنامه دارم. امیدوارم همتون حسابی شاد باشین. عنوان پست رو وقتی داشتم ب

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 0:02

صفحه بندی