سلام سلام صد تا سلام
باورم نمیشه هفته کاری سنگینم به پایان رسید این هفته یه هفته سنگین و البته مهم برام بود و خدا رو شکر خیلی خوب تموم شد و الان کلی انرژی دارم برای ساخت سه روز آخر هفته عالی این چند روز بین دانشگاه و شرکت در رفت و آمد بودم و واقعا روزها خسته میشدم.
فکر کنم پنجشنبه نوشتم آخرین بار که البته اینکه کسی پست رو خونده با نه رو من نمیدونم خودتون میدونید دیگه بله الان که خوب فکر میکنم جمعه نوشتم. شنبه صبح ساعت شش و نیم جلسه داشتم یه ربع به شش بیدار شدم و آماده شدم و ماشین بردم چون خیلی زود بود جای پارک هم عالی دقیقا جلوی شرکت گذاشتم. جلسه تموم شد بعدش دیگه کارم به شدت زیاد بود چون برای دو شنبه یه جلسه مهم هماهنگ شده بود که باید کارهایی رو که تا الان انجام داده بودم گزارش میدادم. تا ساعت شش و نیم شرکت بودم راه افتادم و یادتونه که بارون بود یادتونه که منم ماشین برده بودم نشستم آهنگ گذاشتم و راه افتادم ترافیکی بود ترافیکی بود که نگو و نپرس. یادتونه که مهمون تو خونه داشتیم آهان بزارین مهمون گفتم یاد یه چیزی افتادم که جمعه اتفاق افتاده بود. جمعه یکی از فامیلهای آلنی زنگ زده بود ب
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
تاريخ: يکشنبه
15 اسفند
1395 ساعت: 0:02